نوگژاو!
اُفتان...
هرچه تکانش می دهم؛
هُل میدهم؛
نمی افتد!
این اتفاق ساده دوست داشتنی:
داشتنت...

فریاد
چرخش آرام موهای بلندت در باد…
پرواز آرام خاطراتت در یاد…
فریاد، فریاد، فریاد...
پی نوشت:
سوء تفاهم نشه! عکس از اینترنته!
اسارتِ ضمائری
در دل من هر ضمیری داشته باشی،
مُفرَد که باشی اسیری
او اسیر من
من اسیر تو
تو اسیر او...
قِلقِلی...
در عمق چشمهای تو قِل می خورد این شعر
و چوبِ بیت های کسل می خورد این شعر
شرابِ بوسِ تو را واژه های من خوردند
مدام بر در و دیوار دل می خورد این شعر
نزدیک به دو ماه است مانده ام در عمق چشمهایت...
شعر چشمهایت را خودت بسرا!
چین چین...
چین!
ارتفاع پستی است در نقشه جغرافیایِ لطیفِ دامنِ دختری ایلیاتی؛
پسرک چوپان، شعرهایش را می چیند
لای چین چین دامن دخترک...
معراج یک پیامبر...
من، پیامبرِ چشمهای توأم
معراجِ من کوچه ایست که خانه ات آنجاست...
آهنگ معراج پیامبر را دانلود کنید
پی نوشت:
آنجا که کلام از سخن باز می ماند، موسیقی آغاز می گردد (واگنر)
معتقدم موسیقی شاخه ای از هوش سرشار بشریت است که توانسته به خوبی لایه های درونی ذهن انسان را شناسایی کرده و مطابق با آن آواها و نواهای مختلف را در کنار هم چیده و باعث تلاطم روح شود. بگذریم از برخی آهنگهای مبتذل و پیش پا افتاده ای که امروزه به نام موسیقی در جامعه جهانی رواج یافته که به هیچ عنوان نمیتوان آنرا جزئی از موسیقی به حساب آورد. موسیقی ایرانی از غنی ترین موسیقیهای جهانی و موسیقی خراسان از غنی ترین موسیقیهای ایرانی است.
در موسیقی خراسانی، به جای دستگاههای مختلف (مثل شور، سه گاه، چهارگاه و...) مقامهای مختلف وجود دارد که هرمقام، متناسب با اوضاع و شرایط خاصی ساخته و پرداخته شده است.
از جمله معروفترین مقامهای موسیقی خراسانی میتوان به مقام "الله" اشاره کرد که در فیلم سینمایی "کولی" به این مقام پرداخته شده که دیدن آنرا برای علاقمندان به موسیقی مقامی خراسان توصیه می کنم.
مقام حاضر، با نام مقام "معراج" حالات روحانی و عرفانی عارف را که بالاترین نوع آن معراج رسول الله می باشد را با سیمهای دوتار تبدیل به صوت می کند و به عمیق ترین لایه های درونی جان شنونده می فرستد.
شهادت یک پیامبر...
آهای خانمها! آقایان!
این وبلاگ شهید شد!
و دارد در عاشقانه های سرخ خودش غَلت می زند
سرخی لبهای دختری، سبزیِ این پسرک شاعر را به باد داد...
شهید شد وبلاگی که سارایش نیامد
شهید شد پیامبری که نیامد...

عکس از یکی از دوستان خوبم
به تماشا سوگند...
و به آغاز کلام...
اینجا، جنوب غربیِ دل من است... جایی که شمال شرقیِ دلم خیلی برایش تنگ می شود. پشت این نرده ها، تماشاگه من بود... من به این نرده ها تکیه می دادم و به آن خانه نگاه می کردم، ساعت ها ... گاهی شبها پشت این نرده ها دراز می کشیدم و با نگاه به آن خانه می خوابیدم و با صدای اذان صبح مؤذن بیدار می شدم. هنوز منظره ای تا این همه جاودانه و عاشقانه ندیده ام، سال ها ... زندگی می کنم با این نگاه، با آن چشم انداز، عمرها...
اینجا چه هوای خوبی داشت
می شد برای سارا سرود
می شد برای سارا بود، با سارا بود...
سارا بود...
السلام علی جنوب غربی
السلام علی ابروانش!
السلام علی لبهایش...
پی نوشت:
حالم را نپرس که خوبِ خوبم!!! سپرده ام همه ی کوچه های شهرمان را بن بست کنند. گفته ام همه پرنده های شهرمان سکوت بخوانند. تا وقتی نباشی من خوبِ خوبم...
پس کوچه...
عبور کن از من!
که خلوت ترین کوچه دوست داشتن توأم
خودمانیم! در این شهر هنوز خدایی هست
سارایی هست...
آرزو...
تقدیم به چشمهایش:
آرزو میکنم بدانی چقدر دوستت دارم...
آرزو میکنم بدانم چقدر دوستم داری...
این روزها عجب آرزوهای دوست داشتنیای دارم!
پی نوشت:
دل واژه هایم پوسید از تنهایی، بی وفا واژه ای بنویس تنها نباشند!
نظرات ()
